تبليغاتX
خزانه دل - ...

خزانه دل

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد در این دیر خراب آبادم
...

ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما

 

انا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ

 

ای بحر پرمرجان من والله سبک شد جان من

 

این جان سرگردان من از گردش این آسیا

 

ای ساربان با قافله مگذر مرو زین مرحله

 

اشتر بخوابان هین هله نه از بهر من بهر خدا

 

نی نی برو مجنون برو خوش در میان خون برو

 

از چون مگوبی‌چون برو زیرا که جانرانیست جا

 

گر قالبت در خاک شد جان تو بر افلاک شد

 

گر خرقه تو چاک شد جان تو را نبود فنا

 

از سر دل بیرون نه‌ای بنمای رو کایینه‌ای 

 

 

 

چون عشق را سرفتنه‌ای پیش تو آید فتنه‌ها

 

گویی مراچون می‌روی گستاخ و افزون می‌روی

 

بنگر که در خون می‌روی آخر نگویی تا کجا

 

گفتم کز آتش‌های دل بر روی مفرش‌های دل

 

می غلط در سودای دل تا بحر یفعل ما یشا

 

هر دم رسولی می‌رسد جان را گریبان می‌کشد

 

بر دل خیالی می‌دود یعنی به اصل خود بیا

 

دل از جهان رنگ و بو گشته گریزان سو به سو

 

نعره زنان کان اصل کو جامه دران اندر وفا

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت15:9توسط مصباح آل طاها(یوسف زهرا) |