لبيك...
شنبه بود.... همه عاشقاي خدا جمع شده بودن يه جا.... داشتن يكي يكي اسم اونايي كه ميتونن برن خونه معشوقشون رو ببينن ، ميخوندن.... من ديگه كم كم داشتم نا اميد مي شدم كه ديگه يار در خونه اش رو واسه اين بار هم روي من بسته و ميگه فعلا پشت در باش تا بهت بگم.... ولي .... ولي توي همون نااميدي گفتن... نفر آخر.... همين رو كه گفتن ديدم توي گوشم دارن ميگن بگو :
لبيك اللهم لبيك... لبيك لا شريك لك لبيك... ان الحمد والنعمة لك والملك....لا شريك لك لبيك...
+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت13:13توسط مصباح آل طاها(یوسف زهرا) |


