تبليغاتX
خزانه دل

خزانه دل

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد در این دیر خراب آبادم
درد دل...

امروز خیلی بدجور دلم گرفته بود.....این شعر همیشه وقتی این جوری می شم روی زخمم مرهم میذاره، می فهمم که بابا خیلیا مثل من بودن...هستن...میان...و فقط این شعره که با من همزبونی می کنه...فقط همین... :

 

من دل به غم تو بسته دارم ای دوست..........درد تو به جان خسته دارم ای دوست

گفتی که به دل شکستگان نزدیکم....من نیز دلی شکسته دارم ای دوست

 

راه تو به هر قدم که پویند خوش است.........وصل تو به هر سبب که جویند خوش است

روی تو به هر دیده که بینند نکوست.........نام تو به هر زبان که گویند خوش است

 

مجنون و پریشان تو ام دستم گیر...............چون دانی کز آن تو ام دستم گیر

هر بی سر و پایی دستگیری دارد.................من بی سرو سامان تو ام دستم گیر

 

ای دوست قبولم کن و جانم بستان.................مستم کن و از هر دوجهانم بستان

با هر چه دلم قرار گیرد بی تو...................آتش به من اندر زن و آنم بستان

 

وا فریادا ز عشق وا فریادا.........کارم به یکی طرفه نگار افتادا

گر داد من شکسته دادا، دادا......ورنه من و عشق هر چه بادا بادا

 

عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود

 

جوینده عشق بی عدد خواهد بود

 

فردا که قیامت آشکارا گردد

 

هر دل که نه عاشق است رد خواهد بود

 

ای روی تو مهر عالم آرای همه..........................وصل تو شب و روز تمنای همه

 

گر بادگران به زمنی وای به من.....گر با همه کس همچو منی وای همه

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت20:47توسط مصباح آل طاها(یوسف زهرا) |
لیاقت...
آهای...نفس سرکش...

هنوز نفهمیدی لیاقت نداری یعنی چی؟؟؟ 

حالا میفهمی وقتی میگن :

به طواف کعبه رفتم به حرم رحم ندادند ....که برون در چه کردی که درون خانه آیی؟؟

یعنی چی؟؟

شهدا تروخدا لا اقل حالا که دعوتم نکردین واسم خیلی دعا کنین...

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت1:0توسط مصباح آل طاها(یوسف زهرا) |
و باز هم...
انگار همین دیروز بود که داشتم واسه وب لاگم این دل نوشته رو میزدم.... :

                                                           سلام شلمچه!
آيا باور کنم که مي خواهم خطوات لبريز از عصيان را بر تو نهم؟
آيا باور کنم که دل پر سوز دنيايي ام را به خاک خوش نواز عقبايي مقتل فداييان راه خدا دعوت کرده اند؟
آيا باور کنم که مي خواهم چشمان پر از حجاب از گناه را با دستان پر مهر خاکت از حجاب پاک کنم؟
هيهات...هيهات... که از مهربان چون تويي هيچ بعيد نيست! و ............

 

 و حالا...تقریبا یک سال از اون موقع گذشته و مثل اینکه دوباره شهدا منت به سر من گذاشتن و دارن باز دعوتم میکنن...یعنی باور کنم؟؟؟ یعنی باور کنم که یک سال گذشته و باز دوباره دارم میرم همون دیار عشق؟؟؟...والله که از اینچنین بزرگوارانی هیچ چیز بعید نیست...خواستنمون که دوباره بریم پیششون و این یه سال آلودگی بعد از اون پاکی محض رو به پاکی دوباره برسونیم... ان شا الله

یعنی دوباره فکه...؟؟یعنی دوباره معراج شهدا...؟؟یعنی دوباره هویزه...؟؟...یعنی دوباره...............

اما همین شهدای بزرگوار با این کار خدایی شون به ما فهموندن که... :

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت14:41توسط مصباح آل طاها(یوسف زهرا) |