دور باید شد از این خاک غریب

|
ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما |
انا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ
| |
|
ای بحر پرمرجان من والله سبک شد جان من
|
این جان سرگردان من از گردش این آسیا
| |
|
ای ساربان با قافله مگذر مرو زین مرحله
|
اشتر بخوابان هین هله نه از بهر من بهر خدا
| |
|
نی نی برو مجنون برو خوش در میان خون برو
|
از چون مگوبیچون برو زیرا که جانرانیست جا
| |
|
گر قالبت در خاک شد جان تو بر افلاک شد
|
گر خرقه تو چاک شد جان تو را نبود فنا
| |
|
از سر دل بیرون نهای بنمای رو کایینهای
|
|
چون عشق را سرفتنهای پیش تو آید فتنهها
|
|
گویی مراچون میروی گستاخ و افزون میروی
|
بنگر که در خون میروی آخر نگویی تا کجا
| |
|
گفتم کز آتشهای دل بر روی مفرشهای دل
|
می غلط در سودای دل تا بحر یفعل ما یشا
| |
|
هر دم رسولی میرسد جان را گریبان میکشد
|
بر دل خیالی میدود یعنی به اصل خود بیا
| |
|
دل از جهان رنگ و بو گشته گریزان سو به سو
|
نعره زنان کان اصل کو جامه دران اندر وفا
|

نور باران شد دو عالم زین وصال آسمانی
امروز روز پیوندی آسمانی است
روزی که دو روح نا گسسته پیوندشان را در این دنیای فانی نیز به جهانیان عرضه کرده و ثابت کردند...
پیوندی جدا ناشدنی دو دریا " مرج البحرین یلتقیان " که در اعماق آن دو گوهر گرانبها و درخشان جای گرفته است " یخرج منهما اللولو و المرجان "
زندگانی ساده اما مجلل!! تجلل معنویی که سر تا سر حقیر خانه شان را با آن تزیین کرده بودند...گوشه گوشه ی خانه پر از بساط عشق و تهجد و پر از جام های طهور از می ناب الهی...پر از ملائکه ای که گذرگاهشان به درگاه الهی ، بیت آنها بود...

ای کاش زندگی تمام زوجها، اعم از پیر و جوان، همه و همه اندک رنگی از زندگی این دو روح طیبه الهی و این دو بال گستر خلیفه الهی در زمین بگیرد و قلم مویی که با آن زندگی خود را طرح و رنگی می زنیم لا اقل باری در انبوه رنگ " صبغة اللهی" آنها زده شود تا بتوانیم حتی گوشه ای بس کوچک را با آن رنگ کنیم...
برای سلامتی و خوشبختی تمام زوجهایی که " خلقکم من نفس واحدة " را به ادراک رسانیده اند صلوات
در آخر هم اگه دلتون خواست برای من و همسرم هم دعای خیر بفرمایید
یا علی یا زهرا![]()

