تبليغاتX
خزانه دل

خزانه دل

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد در این دیر خراب آبادم
مولای من...

بسم رب حی

 

همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس                                  که دراز است ره مقصد و من نوسفرم

 

مولای من !

تنها در زیر سایه حضور توست که آرامش بر وجودم سیطره می یابد...

ای کاش بتوانم در زیر این سایه مفرح ، خود را محو کنم و تو را پیدا...

چرا که اگر من محو در تو شوم، تازه خود را یافته ام و تازه وجود یافته ام...

من از یافتن خو به وجد خواهم آمد! و "وجد" چیست جز یافتن خویش در سایه تو؟

 

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو       به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم

 

مولای من !

جمعه ها ساکت و آرام می گذرند و تنها طنین یاد و نام توست که آنرا در هیاهوی ندبه با یاد تو عطر آگین می کند.

 

دریغ مدت عمرم که بر امید وصال                                  بسر رسید و نیامد به سر زمان فراق

 

مولای من !

می خوانمت! میخوانمت برای عاشقی...می خوانمت برای بنای شهر عشق در دلهای شکسته و برای چشمان نم خورده از اشک انتظار تو...

 

دیده ها در طلب لعل یمانی خون شد                     یا رب آن کوکب رخشان به یمن باز رسان

 

مولای من !

می خواهمت! می خواهمت برای لحظه ای دیدار پس از چهل صبح تجدید عهد با وجود مقدست برای سبقت به سوی اراده ات و استشهاد در حضور پاکت...

میخواهمت برای لحظه ای به خواب دیدنت...

 

دعای جان تو ورد زبان مشتاقان                             همیشه تا که بود متصل مساء و صباح

 

مولای من !

دل بی تاب توست! به دل گفته ام که درمان تمامی آلامش ظهور توست! ای علاج دل دردمند منتظران! ای آنکه آفتاب وامدار تابش و فروغ چشمان توست! با آنکه نه شایسته ی مهر بی انتهایت هستم و نه توان آن دارم که چشم از جمال دل گشایت برگیرم،... اما می خوانمت و می خواهمت...

 

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن...

 

مولای من !

بر من بنگر تا نفس عاصیم را در بارِشِ پر برکت نگاه زیبایت تطهیر کنم ! و با ظهورت ، غیبت مرا از نفس مطمئنه ام بِزُدا تا به رب مهربان خود بازگردم و مقام مرضی را در آغوش کشم!

 

از دامن تو دست ندارند عاشقان                         پیراهن صبوری ایشان دریده ای

 

 

+نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت1:43توسط مصباح آل طاها(یوسف زهرا) |